عبد الملك الخركوشي النيسابوري ( مترجم : نجم الدين محمود راوندى )

31

شرف النبي ص ( فارسي )

( 1 ) هيچ كس ذكر تو نشنود الا كه رغبتى و ترسى در دل وى آيد . آمنه گفت : پس مردى را ديدم كه مىآمد تا از همه در گذشت ، و دهان بر دهان محمد نهاد ، و او را زقه مىكرد . چنان كه كبوتر بچه را زقه كند . و من مىنگريستم به پسر خويش محمد كه مىگفت : « زدنى زدنى » و به انگشت اشارت مىكرد . پس ساعتى ديگر زقه مىكرد و گفت : بشارت باد ترا اى دوست من كه بنماند مر پيغمبرى را حلمى الا كه آن a 2 I به تو دادند . پس محمد را برگرفت ، و او را از چشم من غايب كرد و دل من جزع مىكرد ، و گفتم : واى قريش مرا امشب ولادت است و مىبينم آنچه مىبينم و مىكنند به فرزند من آنچه مىكنند و هيچ كس از قوم من نزديك من نه . اين از جمله عجايب است تا من درين بودم ، محمد را به من باز داد چون ماه شب چهارده ، و بويش چون بوى مشك مىدمد . و گفت : فراگيرش كه محمد را در مشرق و مغرب بگردانيدند ، و بر فرزند پيغمبران جمله عرض كردند . درين ساعت پيش پدر بود آدم عليه السلام . او را در برگرفت و ميان دو چشم او بوسه داد و گفت : بشارت باد ترا اى دوست من كه تو سيد فرزندان منى از اولين و آخرين . بشارت باد ترا به عز دنيا و شرف آخرت ، تو تمسك كرده‌اى به عروهء وثقى ، و هر كه دين تو دارد روز قيامت او را برانگيزند در زير علم تو ، و در جملهء قوم تو . پس محمد را به من داد و برفت . و او را نديدم پس از آن . ( 2 ) عبد المطلب گفت : من آن شب در كعبه بودم و عمارتى مىكردم . چون شب به نيمه رسيد ، خانهء كعبه را ديدم كه هر چهار ركن سجده كرد در مقام ابراهيم . پس راست برخاست . و من تكبير مىشنيدم . الله اكبر الله اكبر رب محمد المصطفى الا ان قد طهرنى ربى من انجاس المشركين و ارجاس الجاهليه . شكر خداى تعالى مىگفت و تكبير مىكرد كه حق تعالى به وجود محمد مرا از نجاست كفر و شرك پاك كرد . پس بتان همه بلرزيدند و افشانده شدند ، همچنانكه جامه‌اى كه بيفشانند . و بت بزرگترين كه نام او هبل